تبليغاتX
سجاد رحیمی مدیسه - بال هایی به رنگ آسمان
دل نوشته های من

"دست های گرمش را از یاد نمی برم.بوسه ای را که لحظه آخر به پیشانی ام زد٬فراموش نمی کنم.او گفت:ای پرنده!برو نوید آمدنش را برای من بیاور.من پرنده ای با بال هایی به رنگ آسمان می روم تا شاید دلی را شاد کنم.با این که سنگینی این نامه مرا آزار می دهد ولی باز می روم و راهم را در این آسمان پرخطر ادامه می دهم.بی آن که بدانم چه می شود... ."

شکارچی بی خبر از این شوق که در وجود پرنده بود٬با تفنگ او را نشانه گرفت و تیری بر بال های پر از امید او زد.با آن که پرنده درد تیر آزارش می داد٬بزرگ ترین دردش این بود که کسی چشم انتظار این نامه است.بر زمین افتاد و نفس های آخر با اشک هایش نوای خداحافظی ساختند و آن شکارچی پرنده بر زمین افتاده را یافت.

نامه را که دید٬اشک در چشمانش حلقه زد.نامه٬نامه مادری بود به فرزندش از بی وفایی های روزگار که چگونه آن ها را از هم جدا کرد.شکارچی آهی کشید و نامه را بوسید.پرنده را به دستانش گرفت و با اشک هایش٬پرنده بی جان را غسل داد.او خوشحال بود از این که پرنده٬نامه را به دستش رسانده و او را از حال مادرش باخبر ساخته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:14  توسط سجاد رحیمی مدیسه  |