|
دل نوشته های من
|
از وقتی یادم میاد٬همیشه عاشقش بودم.تا الان که ۲۲سال از خدا عمر گرفتم٬هلویی مثل سحر ندیدم.هر وقت می بینمش٬دلم می خواد پوستشو بکنم و با ولع بخورم.نمی دونی چه قدر زیباست.نمی دونی چه آرامشی بهم می ده.هر روز باهاش صحبت می کنم.درد و دل هام رو براش می گم.از این که چه قدر خوشبختم و آرامشی رو در دل دارم که خیلی ها ندارند.از آرزوها و دغدغه هام حرف می زنم و اون هم با مهربانی گوش می کنه.
هر سال این ماه فرصت پیدا می کنم بیشتر باهاش بپرم و کنارش باشم.در ایام دیگه سال انقدر سرم شلوغه که وقت ندارم باهاش مفصل حرف بزنم.چه قدر زلال هست این سحر ماه رمضان... .