|
دل نوشته های من
|
روزگاری کوکب خانم زن پاکیزه و با سلیقه ای بود.او مهمون رو دوست داشت و از این که عده ای سرزده به خونه اش بیان٬ناراحت و دستپاچه نمی شد.نیازی نبود در ذهنش چرتکه بندازه و حساب خرجی تا آخر برج رو بکنه و ببینه چه نوع پیتزا یا ساندویچی می تونه برای مهمون وقت نشناس و بی ملاحظه خود سفارش بده.نمی ترسید که مهمون به این خاطر که اتفاقاْ اون روز مواد لازم برای سفره ای پر رنگ و لعاب و یا میوه های رنگارنگ فصل رو در منزل نداشته باشه٬پشت سرش حرف بزنه.کوکب خانم اون روزگار مهمون رو برکت خونه می دونست و با خوشرویی از اون ها پذیرایی می کرد.چند تخم مرغ برای نیمرو کردن و کمی پنیر و ماست کافی بود تا اون ها از کنار هم بودن لذت ببرن.
مهمون ها نیز روی خوش کوکب خانوم رو به سفره رنگینش ترجیح می دادن و به این ترتیب برای چند ساعتی که دور هم بودن٬غم و غصه روزگار رو فراموش می کردن.از دیدار یکدیگر روحیه می گرفتن و با خاطره ای شاد راهی منزل می شدن.اون ها از سلیقه و کدبانویی کوکب خانم تعریف می کردن.
کوکب خانم رو امروز اگه بتونی پیدا کنی٬او چند سالی هست که اسم خودش رو تغییر داده و دیگه چندان او رو با سلیقه و کدبانو پیدا نمی کنی.این روزها او دیگه حال و حوصله مهمون نداره.کوکب خانم یا شاغله و اون قدر خسته که تاب و توان پذیرایی از مهمون٬اون هم از نوع سرزده اش رو نداره٬یا نمی تونه در مسابقه مهمونی های پر زرق و برق با فامیل رقابت بکنه و به این دلیل خود رو کنار کشیده و یا این که از مهمونی های خاله زنکی خوشش نمیاد و ترجیح می ده وقت خود رو با دوستانش در کافی شاپ و سینما بگذرونه و خوش باشه.