|
دل نوشته های من
|
دخترک نامه رو باز کرد و خوند.اشک در چشم هاش حلقه زد.بارها اون نامه رو خونده بود اما حالا حس دیگه ای داشت.دیروز خبر داده بودن که پدرش با کاروانی از نور میاد.از بچگی پدرش رو ندیده بود.با خودش زمزمه می کرد:یعنی قیافش چه قدر با عکسش فرق کرده؟همون طور مونده یا شکسته تر شده؟اصلاْ اگه منو ببینه٬می شناسه؟بعد سال ها دوری٬حالا فاصله دیدار اونا چند ساعت بیش نبود.چند ساعتی که انگار ثانیه شمار ساعت هم با خود وزنه ای سنگین رو می کشید.شاخه گل سرخی رو که در دست داشت به سینه اش فشرد:اگه ببینمش٬می بوسمش.شاخه گل رو بهش می دم.در آغوشش جا می گیرم و... .عقده این همه سال دوری رو یکباره باز می کنم.
در باز شد.هجوم خونواده ها اونو با خودش برد.جعبه چوبی بزرگ اونجا بود که روش اسم پدرش رو نوشته بودن.در جعبه رو باز کرد.چند استخون و یه پلاک.گل سرخ رو روی کیسه گذاشت.به جای اون که پدرش اونو در آغوش بکشه٬دخترک اونو به سینه فشرد.