تبليغاتX
سجاد رحیمی مدیسه
دل نوشته های من

هوا تاریک بود.ستاره ها مرده بودن.مهتاب با مردم شهر قهر بود و چراغ ها سوسویی نداشتن.ماشین ها ساکن و پرنده ها خواب بودن.صدای زنبورها نمیومد.انگار زمان یخ زده بود.مورچه هم چنان به راه خودش ادامه می داد.به لانه پرنده که رسید٬از حرکت ایستاد.لحظه ای از اون بالا٬شهر مه گرفته رو نظاره کرد.تصمیمش رو گرفته بود.شهر مرده جای زندگی نبود.

وقتی خودش رو از اون بالا رها کرد٬احساس سبکی می کرد.درد داشت ولی راهی جز این نبود.یه نفر دلش سوخت.دکمه ریموت کنترل پایین رفت و زمان در قالبی جادویی زنده شد...اما مورچه بی حرکت بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 8:14  توسط سجاد رحیمی مدیسه  |