|
دل نوشته های من
|
دیروز>پسر کتاب را به پدر گرفت:بابا ببین!بالاخره چاپ شد.پدر ورق زد...خواند...باز هم...چه قدر غلط؟پسر عصبانی شد:اتفاقاْ ویراستاریش کار خودمه.خیلی هم عالیه...
امروز>پسر کتاب را به پدر گرفت:کتابم به چاپ دوم رسید.پدر!دیگه غلط نداره!پاسخی نبود.پسر فریاد زد:اگر زندگی ما آدما هم چاپ دوم داشت نمی گذاشتیم این همه غلط تکرار بشه!پدر ساکت بود.قطرات اشک از گوشه چشم پسر پایین چکید و افتاد روی سنگ قبر.