تبليغاتX
سجاد رحیمی مدیسه
دل نوشته های من

دیروز>پسر کتاب را به پدر گرفت:بابا ببین!بالاخره چاپ شد.پدر ورق زد...خواند...باز هم...چه قدر غلط؟پسر عصبانی شد:اتفاقاْ ویراستاریش کار خودمه.خیلی هم عالیه...

امروز>پسر کتاب را به پدر گرفت:کتابم به چاپ دوم رسید.پدر!دیگه غلط نداره!پاسخی نبود.پسر فریاد زد:اگر زندگی ما آدما هم چاپ دوم داشت نمی گذاشتیم این همه غلط تکرار بشه!پدر ساکت بود.قطرات اشک از گوشه چشم پسر پایین چکید و افتاد روی سنگ قبر.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:11  توسط سجاد رحیمی مدیسه  |