تبليغاتX
سجاد رحیمی مدیسه
دل نوشته های من

از کودکی عادت داشتی آسمون رو نگاه کنی.همه شبهای زندگی تو پر بود از ستاره هایی که در آسمون می دیدی٬ستاره هایی که حرف می زدن و تو با این ستاره های چشمک زن چقدر بازی می کردی.راستی زمین هم به اندازه آسمون دوست داشتنی بود.به همه جا سر می کشیدی گل بود.از لابلای نقش های قالی می گذشتی.مواظب بودی زیر پات له نشه و اون ترنج آبی رنگ دردش نگیره.بچه که بودی از دیدن گنبدهای فیروزه ای و کاشی های لاجوردی همون قدر لذت می بردی که از دیدن آسمون و ستاره ها.از پدرت یاد گرفتی با اذان صبح بیدار بشی.خیلی زود با خدا دوست شدی و یادت نیست این اتفاق کی افتاد ولی گمونم خدا به سراغ تو اومد.دل تو از همون وقت از خوبی ها خوشش اومد و از بدی ها نه... .

اما حالا بزرگ شدی.بزرگ و پررنگ٬با یادی رنگ پریده از اون دنیای سبز.بزرگ شدی٬اونقدر که پشت میز می شینی و با دکمه هایی که اسیر انگشتای تو هست٬وبلاگت رو به روز می کنی.امروز اونقدر زیاد کار می کنی که له شدن گلها رو نمی بینی. دیگه فرصت نمی کنی به آسمون نگاه کنی.حوصله ات به قدری کم شده که تنهایی ستاره ها اذیتت نمی کنه.راستش صدای اذان رو هم درست نمی شنوی.

به جای راه شیری به ماشینها نگاه می کنی٬به جای ماه به چراغ قرمز و به جای تابلوی سرمه ای شب به جارو برقی و ضبط صوت.نمی دونم چرا این روزا هیچ کس دلش برای دیدن بارگاه علی بن مهزیار اهوازی و یا مسجد شیخ لطف الله اصفهان تنگ نمی شه.تو خیلی قد کشیدی و به همون اندازه دنیات کوتاه شده.اگه یه جای خالی برای نشستن در مترو پیدا کنی٬روز خوبی داشتی.اگه بتونی واحد های درسی رو با نمره های خوب بگذرونی٬احساس خوشبختی می کنی.

زندگی رو تو نوبت گذاشتی.نوبت وام٬نوبت شیر.آدرس دهها کافی نت و بوتیک رو به ذهن می سپاری ولی نشونی یه یتیم خونه رو بلد نیستی.نه شلوغی بازار ناراحتت می کنه و نه مسجد های خالی.گوش و زبونت پره از ذکر "منم منم".راستی!چرا تو مجبوری بزرگ بشی؟چرا کودکی رو از تو می گیرن؟چرا وقتی بزرگ می شی زمین دیگه گل نداره؟چرا آسمون دیگه ستاره نداره؟چرا دیگه سرت رو نمی تونی بالا بگیری؟من فکر می کنم به تو دروغ گفتن.

به تو گفتن کودکیت عقب موندگی و بزرگیت تمدنه و بعد هرکسی رو که خواست با اون دنیای پاک خودش زندگی کنه٬"هو" کردن و برای دنیای بزرگترا که دیگه نه آسمون داشت و نه گل٬کف زدن و تو باورت شد که باید بزرگ بشی و چشم و دلت رو به بزرگترا بدوزی.باورت شد که روی زمین دنبال بهشت بگردی.از دیدن برجهای بلند لذت ببری و منتظر ظهور شماره حسابت در قرعه کشی بانک باشی.

تو رو نمی دونم ولی من دوست دارم غروب خورشید رو در پشت کوهپایه ای سرسبز تماشا کنم٬مهتاب رو روی دشتی از گندم زارهای مدیسه و از پشت تپه ای قشنگ ببینم.دوست دارم رنگ آسمون رو به یاد بیارم و برای دیدن شقایق ها حتی از استادم هم مرخصی بگیرم.راستی!شکایت این همه تمدن رو به کدوم دادگاه ببرم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:7  توسط سجاد رحیمی مدیسه  |