|
دل نوشته های من
|
اینجا بالای شهره.همه چیز تمیز و شیک و با کلاس به نظر می رسه.پنج شنبه بعد از ظهر در هیچکدوم از مناطق نزدیک به مکانهای عمومی در این منطقه جای پارک ماشین پیدا نمی شه.داخل یکی از مجتمع های تجاری که می شی تا چشم کار می کنه٬آدم می بینی.همه شیک پوش و آخرین مد.اینجا هیچ کس به دیگری کاری نداره.تنها مسأله مدل ماشین هست و آخرین مدل مو و شلوار جین و... .مغازه ها پر از تازه ترین لباسای میلان و ادکلن های پاریسه و مانکن های مصنوعی و طبیعی به تبلیغ مدلهای جدید لباس مشغولن.اینجا چونه زدن کار خیلی زشتیه و هیچ دلیلی نداره آدم به خاطر قیمت یه دمپایی صد هزار تومنی با صاحب مغازه چونه بزنه.آدمای اینجا٬جور دیگه ای هستن.کافیه چند عدد کاغذ فال حافظ دستت بگیری تا به تو توجه کنن و دل بسوزونن٬وگرنه ممکنه در صورت مردن از گرسنگی هم٬هیچ کس به دادت نرسه.جوونا در میون هم غوطه می خورن٬با تیپ های عجیب و غریب که فکر نمی کنم در پایین شهر نمونه اونا رو بتونی پیدا کنی.در این نقطه کمتر جوونی رو می تونی پیدا کنی که شب با فکر تهیه جهیزیه خواهر کوچکش به منزل بره و یا به فکر تهیه داروی مادر در رختخواب افتادش باشه که بعد از مرگ پدر سکته کرده.اینجا صحبت بیشتر بر سر آخرین مدل لباس فلان خواننده و مدل موی فلان بازیگر و مدل گوشی همراهه.
اینجا پایین شهره.سطل زباله در اینجا مکانیه برای ضیافت.بچه گرسنه هست.گرسنگی عقل از سر آدم بزرگ هم می بره٬پس اون معافه.قدش تا نیمه سطل هم نمی رسه.به زور بالا می ره و خم می شه و در آخر با سطل به زمین میفته٬اما خوشحاله.فتح بزرگ انجام شده و دیگه مجبور نیست امشب به خاطر یه لقمه نون گدایی کنه.وقتی با حرص ساندویچ رو گاز می زنه٬دلت می خواد زمین رو گاز بزنی.اینجا پایین شهره.دختر خسته هست.بعد از ۶-۵ ساعت کار به دانشگاه رفته و حالا خسته و کوفته می خواد به خونه برگرده.کنار خیابون می ایسته و سوار ماشین می شه و حرکت می کنه.به اطراف نگاه می کنه.به مغازه ها٬آدمها٬بچه ها٬درختها و اونقدر محو تماشای این صحنه های هر روزه هست که به هیچ وجه متوجه نگاههای موذی پسری که بغل دستش و بر روی صندلی نشسته٬نمی شه.اما انگار نه!نگاههای پسر سنگینی می کنه.با اخم به او نگاه می کنه٬اما پسر با گستاخی لبخند می زنه.ماشین به انتهای مسیر رسیده٬اما انگار این تازه آغاز راه برای اونه.آخه قراره بعد از ساعتها کار و کلاس٬متلکهای این پسر رو تحمل کنه.
آره!در این دنیای وانفسا و پر از قانون و مقررات پیچ در پیچ٬قانون دیگه ای هم هست که نه لایحه داره و نه تبصره و نه مصوبه.نه مکتوبه و نه مدون.قانونیه که خیلی ها باهاش آشنان و خودشونو موظف به اطاعت از اون می دونن.این قانون میگه وقتی از جلوی قنادی رد میشی و شیرینی های رنگارنگ رو می بینی٬دم نزنی و ساکت باشی.زمانی که تو یه ظهر داغ تابستون هوس بستنی میکنی٬بدونی که باید پول بلیط اتوبوس اون روزت رو خرج کنی.این قانون میگه باید چشمای پر از اشک و التماس بچه هات رو ببینی و به خواسته های کوچکشون یه "نه" بزرگ بگی.این قانون تا قبرستون هم با تو میاد و میگه باید یه قبر ارزون بخری و حق خوابیدن در آرامگاه پولدارها رو نداری.همه ما٬این قانون رو به خوبی می شناسیم.این قانون٬قانون بی بضاعت هاست.