|
دل نوشته های من
|
دیشب فیلم مستندی رو درباره آزادسازی خرمشهر دیدم.با خودم گفتم:"نمی خوای درباره این موضوع مطلبی رو بذاری؟"برای همین امروز صبح زودتر از خواب بلند شدم تا بتونم علاوه بر خوندن درس٬حتماْ این پستو تایپ کنم.سرم خیلی شلوغه و همه دوستام در دانشکده می بینن که یه دقیقه جایی نمیشینم. با این حال دلم نیومد مطلبی رو نذارم.شاید کسی که این پستو می خونه٬بهم بگه:"حال داریا!همه تلویزیون و رادیو و روزنامه ها دربارش صحبت میکنن.دیگه چرا تو می خوای ابراز وجود کنی؟!"بله!شاید من اون موقع به دنیا نیومده بودم٬ولی احساس می کنم اینجوری شاید کمی از دینم رو ادا کرده باشم. شهیدان اون روزای بزرگ٬افراد بی ادعایی بودن که با دست خالی به جنگ دشمن رفتن و نذاشتن یه وجب از خاک ایران به تصرف نامحرما دربیاد.
کاری به صحبتای امروز ندارم و اصلاْ نمیخوام با دید مذهبی به موضوع نگاه کنم.خیلی آدما رو دیدم که با دیدن یه جانباز٬روشونو برگردوندند تا اون قهرمان که عضوی از بدنشو به خاطر کشورش از دست داده٬ ازشون کمک نخواد و خدای نکرده وقت گرانبهاشونو نگیره!کار به جایی رسیده که حتی بعضیا میگن:" رفتن که رفتن.میخواستن نرن!حالا که شهید و جانباز شدن٬ما باید تاوانشو بدیم؟!"وقتی این حرفا رو میشنوم٬تمام وجودمو نفرت پر میکنه و میخوام طرف مقابلو طوری بزنم که یه جای سالم توی بدنش نمونه.
وقتی به چهره یه شهید نگاه می کنم٬احساس خاصی بهم دست میده.از یه طرف احساس دلتنگی میکنم که چرا الان بین ما نیستن و از طرف دیگه احساس غرور بهم دست میده که کشورم چنین انسانهای بزرگی رو پرورش داده.کربلای جبهه ها یادش به خیر... .