تبليغاتX
سجاد رحیمی مدیسه
دل نوشته های من

در رهگذر بهار بودم که بهار چشمانت در نگاهم پیدا شد و چشمانم غرق نگاه بهاری تو شد.بی انتها بود مث آبی دریا،زیبا مث غروب خورشید.قشنگ ترین ترانه ها مهربانترین دل را تقدیمت می کنم.آرزوهایم آرزوهای توست.ای کاش بزرگ نمی شدم٬ای کاش همان کودکی بودم که هیچ نمی دانست.هیچ چیز را نمی دانست.سکوت همه فضای خالی وجودم را پر می کند .کاش می شد این سکوت با پلک زدنهایت به پایان رسد و دیگر هیچ وقت این سکوت مرگ بار به سراغم نیاید.عطر عبورت روزها در یاد هست.نگاه پر معنایت شبها چراغم هست.تو دریا ترین آبی،آرام و بی پایان.ولی من موجی گرفتار و اسیر دست طوفان.کاش دستانت مرا از دست طوفان مهیب و دلهره آور نجات می داد... .تمام لحظات را سپری کردم که به خوشبختی برسم.افسوس که خوشبختی همان لحظات بود که به یاد تو گذشت... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 7:39  توسط سجاد رحیمی مدیسه  |