تبليغاتX
سجاد رحیمی مدیسه
دل نوشته های من

باز هم صبح شد.پروردگارا!از این که یک بار دیگر مرا لایق حیات دانستی٬سپاسگزارم.از این که فرصت یک شروع مجدد را به من عطا کردی٬متشکرم.

از تو می خواهم به من درک و درایتی بیش از پیش ببخشی تا امروز اشتباهات دیروز را تکرار نکنم.از تو می خواهم فرصت هایی را که در اختیارم قرار می دهی٬از دست ندهم و از یاد نبرم که شاید فقط امروز بتوانم عزیزانم را دوست بدارم.

نمی دانم چرا بعضی اوقات یادم می رود که با تو دوست هستم؟مگر غیر از این است که جز تو دوستی ندارم؟اصلاً مگر بدون تو وجود هم دارم؟خدایا!گاهی از این که می بینم چه قدر ضعیفم٬از خود دلگیر می شوم.پروردگار مهربانم!می ترسم یکی از همین روزها و لحظه ها٬تقویم عمرم به پایان برسد و من بمانم و کوله باری از "نتوانستن ها".

پس ای مهربان ترین دوست!کمکم کن که بی تو بودن برایم عادت نشود.به من نیرویی بده تا آن قدر زود نشکنم و صحنه را خالی نگذارم.تلاش و اراده ای درخور مقام اشرف مخلوقات به من ببخش تا به آرزوهایم جامه عمل بپوشانم و درکی چنان والا که هرگز از یاد نبرم تو شاهد اعمالم هستی.ای مأوای تمام دلتنگی هایم... .

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 8:5  توسط سجاد رحیمی مدیسه  | 

پیش از این که تنها پست خرداد(به علت امتحانات پایان ترم)رو شروع کنم٬اینو بگم که سه روز دیگه یعنی پنجم خرداد٬سالگرد تولدمه.خواهش می کنم خودتو به زحمت نینداز!هیچ انتظاری از تو ندارم.ازت می خوام این پستو با دقت بخونی و بعد سر حوصله نظرت رو بگی.صادقانه می گم که این یه سال با تمام یه سال های دیگه فرق داشت.تجربه هایی که در این مدت کسب کردم٬باعث شد به حد قابل قبولی از پختگی برسم.به نظر خودم٬هنوز هم فرصت دارم که بیشتر جا بیفتم و از لحاظ شخصیتی و اجتماعی رشد کنم.

خیلی حرفا دارم که بزنم.خیلی ناگفته هاست که می خوام بازگو کنم.بچه ها همیشه بهم می گن که نون زبونت رو می خوری٬اما من عقیده ندارم که نون خوردنی در کاره.اگه هم خوردنی باشه٬نون صداقتم رو خوردم و می خورم.شاید بعضی وقتا چوبش رو هم خوردم٬اما با این حال مفتخرم که هیچ وقت دورو نبودم و انشاءالله نخواهم بود.من یه تکیه کلام دارم و اونم اینه که هیچ چیز بهتر از صداقت نیست.باید صادق بود ولی ساده نبود.در یه ماه اخیر٬رویدادهای گوناگونی در دانشگاه لرستان که من در اون تحصیل می کنم اتفاق افتاد.نمی خوام به تفصیل درباره همه این رخدادها صحبت کنم ولی دوست دارم برای یکی دوتاشون چندخطی رو بنویسم و بعد یه نتیجه گیری کلی کنم.

اولین موضوع٬قرار گرفتن دانشگاه لرستان در لیست دانشگاه های برخورداره.به این معنا که دانشگاه از زمره دانشگاه های محروم خارج شده و به جمع دانشگاه های برخوردار با امتیازات ویژه اون پیوسته.به نظر من برخوردار بودن تنها یه نام نیست و نباید باشه.وقتی عنوان "برخوردار" به دنبال اسم یه مؤسسه آموزش عالی در کشور میاد٬انتظارات هم بالا می ره.امروزه دانشگاه محل خروج بنیان های فکری یه جامعه هست.متأسفانه ما تنها پیرو یه سری ترجمه های علوم دست و پا شکسته و کهنه شدیم.چرا صحبت از تحقیق و پژوهش در دانشگاه لرستان(وخیلی دانشگاه های دیگه)خنده دار شده؟منفی گرا نیستم اما چرا کلاس های ما خشک و بی روحه و تنها مکانیه برای حضور و غیاب و...؟به نظر من در دانشگاه لرستان هر چیزی که دانشجو ارائه می ده حاصل تلاش خودشه و نه حضورش در کلاس.نباید بی انصافی کرد و از زحمات تعدادی از اساتید گرانقدر غافل بود٬اما در اکثر موارد بودن یا نبودن در کلاس تفاوتی نمی کنه.ادامه این بحث رو پیش کش دانشجویان٬اساتید و مسئولان می کنم.

دومین موضوع٬انجمن های علمی در دانشگاه لرستانه.اغلب می شنیدم و می شنوم که انجمن های علمی محل کارهای غیر علمیه و جایی هست که چند تا دختر و پسر جمع می شن و... .اسفند ماه پارسال تعدادی از دوستان در انجمن علمی به من پیشنهاد راه اندازی وبلاگشون رو با عنوان "چینش" دادن که من هم با شرایطی نظیر داشتن اختیار تام٬انتخاب همکار یا همکارانی جهت کمک٬عدم دخالت دبیر انجمن و دبیر نشریه در کار مدیریت وبلاگ٬صدور حکم رسمی برای مسئولیتم٬جذب اسپانسر و حامیان مالی جهت یاری و تبدیل وبلاگ به سایت با دامنه ای مستقل و...این مسئولیت رو تقبل کردم.

وبلاگ راه اندازی شد.همون طور که پیش بینی می کردم٬بعضی دوستان در همون ابتدای فعالیتم٬نامهربانی هایی رو نشون دادن که به دل نگرفتم.یکسری از افراد نیز منافقانه و از پشت شروع به سنگ اندازی کردن.کار به جایی رسید که حتی یه روز قبل از معرفی رسمی وبلاگ به دانشجویان مدیریت بازرگانی در همایش بهره وری٬عده ای قصد هک این پایگاه رو کردن که با کمک دوستان تونستم از این مورد جلوگیری کنم.نمی گم راه اندازی وبلاگ شاهکاره٬چرا که امروزه هرکسی می تونه یه وبلاگ شخصی داشته باشه.ادعایی هم در زمینه رایانه و فناوری اطلاعات ندارم٬چرا که همیشه در این زمینه دست بالای دست وجود داره.بحث اصلی من وقایعی است که در روز انتخابات انجمن علمی مدیریت بازرگانی دانشگاه لرستان به وقوع پیوست.

یه ماه قبل از انتخابات افرادی به من پیشنهاد کاندیدا شدن رو دادن که من به دلایل زیادی این پیشنهاد رو رد کردم که یکی از اونا مسئولیت وبلاگ انجمن بود.به شیوه های گوناگون می خواستن کاندیدا بشم تا ابزاری برای رسیدن به اهدافشون باشم٬اما تلاششون نتیجه ای در بر نداشت.وقتی مقاومت منو دیدن٬شروع به تهدید کردن.خیال می کردن با ارعاب می تونن منو بخرن.حتی پیام های تهدیدآمیز هم به من رسوندن که یکی از اونا رو به فردی امین سپردم تا در روز مبادا جلوی اقدامات غیراخلاقی و غیرعلمیشون رو بگیره.نهایت امر این شد که نه نفر کاندیدا شدن و روز انتخابات فرا رسید.

از همون دقایق نخست رأگیری٬احساس خوبی نداشتم و می دونستم که عده ای قصد دارن این انتخابات رو به مانند سال های قبل به انحراف بکشونن.رفته رفته به جمعیت افزوده شد و تمام کاندیداها حضور پیدا کردن.به تدریج دخالت نهادها و تشکل هایی که نمی خوام نامشون رو در این جال ذکر کنم٬آشکار گردید.به واقع صحنه انتخابات محل بداخلاقی و تصفیه حساب های شخصی شد و افراد بسیاری تحت تطمیع٬تهدید و ارعاب قرار گرفتن که یکی از اونا خود من بودم.شدت این بداخلاقی ها به حدی بود که برای نوشتن رأی خودم به کتابخونه مرکزی دانشگاه رفتم.وقایع بسیاری در این روز روی داد که بعضی از اونا٬توسط دست های پشت پرده سازماندهی و هدایت شده بود.جا داره مسئولان دانشگاه و به خصوص ریاست محترم حراست٬تحقیقی رو راجع به این انتخابات انجام بدن تا به یاری خدا و در سال آینده٬انتخاباتی سالم و به دور از هرگونه ناآرامی و تشنج داشته باشیم.

مورد آخری که می خوام دربارش صحبت کنم و یا بهتر بگم:نقل قول کنم٬حرفای جناب آقای اسماعیل زنگنه٬مدیر مسئول گاهنامه فرهنگی٬اجتماعی و طنز "هم اتاقی" هست که در شماره جدید اردیبهشت ماه به چاپ رسید.قبل از این که بخوام مطلب ایشون رو ذکر کنم جا داره علاوه بر خودشون٬از سردبیر گاهنامه خانم مریم دلگرم و امور فرهنگی دانشگاه لرستان تشکر و سپاسگزاری کنم که مطالب این حقیر رو قابل دونستن و در هر دوشماره نشریه در سال جاری به چاپ رسوندن.امیدوارم این شایستگی رو داشته باشم که بتونم در سال آینده نیز در این گاهنامه فعالیت کنم.

اما حرف آخر!دانشجو در دانشگاه تنها به تحصیل فکر نمی کنه و هدفش فقط درس خوندن و این که ندونه در جامعه چه اتفاقی میفته نیست.این که دانشجو خام و بی تجربه و یه درس خون صرف باشه٬هیچ عقل سالمی  پذیرای اون نیست.این که چهارسال از بهترین دوران زندگی دخترا و پسرای این مرز و بوم در این دانشگاه سپری بشه و هیچ یک ندونن که کجا هستن و به کجا می رن٬اصلاْ زیبا نیست.این که همه نیاز به تحصیل و تفریح دارن و باید از همه جوانب آموزشی و حق و حقوق خود آگاه بشن٬بر کسی پوشیده نیست.

دانشجو به دنبال دانش می ره٬اما چطور می تونه بدون در نظر گرفتن شرایط محیطی و فضایی که در اون زندگی می کنه٬تنها به دانش فکر کنه و هیچ گونه احساس مسئولیتی نسبت به قضایای دیگه نداشته باشه؟چه طور می تونه برخورد اخلاقی برخی مسئولین با دانشجوها رو به باد بسپاره؟چگونه نسبت به تحریف نام خلیج فارس که حالا اجنبی ها اونو خلیج عربی می دونن ساکت باشه؟سهمیه بندی بنزین و طرح امنیت اجتماعی و تحریم هایی که صورت می گیره رو چطور از سر بگذرونه؟چه طور می تونه در ذهن خودش بگنجونه که در دانشکده درس بخونه و علی رغم افزایش حقوق اساتید هم چنان شاهد درهای بسته اتاق هاشون باشه؟چگونه...؟!بله!دانشجو نسبت به اتفاقاتی که در اطرافش میفته٬بی تفاوت نیست و حالا شاید با اومدن بهاری دیگه٬فصلی دیگه آغاز بشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:47  توسط سجاد رحیمی مدیسه  | 

گفت:"کسی دوستم ندارد.می دانی چه قدر سخت است این که کسی دوستت نداشته باشد؟تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی.حتی تو هم بدون دوست داشتن...!"خدا هیچ نگفت.

گفت:"به پاهایم نگاه کن!ببین چه قدر چندش آور است.چشم ها را آزار می دهم.دنیا را کثیف می کنم.آدم هایت از من می ترسند.مرا می کشند برای این که زشتم.زشتی جرم من است."خدا هیچ نگفت.

گفت:"این دنیا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها٬مال قاصدک ها.مال من نیست."خدا گفت:"چرا مال تو هم هست.دوست داشتن یک گل یا یک پروانه کار چندان سختی نیست.اما دوست داشتن یک سوسک دشوار است.دوست داشتن کاری است آموختنی و همه رنج آموختن را نمی برند.ببخش کسی را که دوستت ندارد٬زیرا که هنوز مؤمن نیست.زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته و ابتدای راه است.من زیبایم.زشتی در چشم هاست.آن که بین آفریده هایم خط کشید٬شیطان بود.شیطان مسئول فاصله هاست.حال قشنگ کوچکم!نزدیک تر بیا و غمگین نباش!"

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:4  توسط سجاد رحیمی مدیسه  | 

دیروز>پسر کتاب را به پدر گرفت:بابا ببین!بالاخره چاپ شد.پدر ورق زد...خواند...باز هم...چه قدر غلط؟پسر عصبانی شد:اتفاقاْ ویراستاریش کار خودمه.خیلی هم عالیه...

امروز>پسر کتاب را به پدر گرفت:کتابم به چاپ دوم رسید.پدر!دیگه غلط نداره!پاسخی نبود.پسر فریاد زد:اگر زندگی ما آدما هم چاپ دوم داشت نمی گذاشتیم این همه غلط تکرار بشه!پدر ساکت بود.قطرات اشک از گوشه چشم پسر پایین چکید و افتاد روی سنگ قبر.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:11  توسط سجاد رحیمی مدیسه  | 

و عشق٬تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس

و عشق٬تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

و نوش داروی اندوه

صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 9:30  توسط سجاد رحیمی مدیسه  |